در آغازین روزهای فصل پاییز هزار رنگ و هزار چهره در روز اول مهر در شروع سال تحصیلی کودکی را در کنار مدرسه ابتدایی نشسته بود او بر اثر فقر و نداری مجبور بود به مادر بی سر پرستش کمک کند خیلی هم خوشحال بود که می تواند کمک خرج مادرش باشد ولی عاشق درس و مدرسه بود بخاطر فقر و نداری مادرش نتوانست او را در مدرسه ای ثبت نام کند آن روز در حالی که اشک از گوشه چشمان قشنگش جاری می شد به دانش آموزانی که سال تحصیلی را آغاز کرده بودند نگاه می کرد انها بی خیال این سو و ان سو می دویدند و با هم بازی می کردند آن کودک فقیر در حالی که آه می کشیدو اشکش جاری بود در دلش افسوس می خورد که چرا من مانند آنها نمی توانم به مدرسه روم و دانش آموزم و دانش آموز شوم.چررررررررررررررررا
نظرات شما عزیزان:
پدرام 
ساعت10:03---10 ارديبهشت 1391
دوست خوبم سلام باید کسی فقر راچشیده باشد تا نداری را درک کند پاسخ:سلام دوست عزیز امید وارم با همت خیرین هیج کسی طعم تلخ فقر را نچشد به امید ان روز طلایی
|